تبليغاتX
top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeightبه یاد خرداد پسر اردی جهنم

به یاد خرداد پسر اردی جهنم

اردی ها همیشه بهشت نیستند گاهی می شوند جهنم


 

انگشت هایم خمیازه می کشند

و شعر می بارند روی دفتر هایم

می سوزد از حرم تو کاغذ شب

و هنوز به هوای تو گرم است سردی اتاقم

انگشت هایم خمیازه می کشند

و انگار از همیشه کر تر است گوش شب

که نمی شنود صدایت می کنم

خسته از نبودن هایت فریاد می زند تنم

این تکرار لعنتی کار دستم می دهد

یادم نمی آید پشت کدام دیوار

گفته بودم دوستت دارم

و یا گفته بودم

از این بکارت عاریه ای می ترسم

انگشت هایم خمیازه می کشند

من وقت از تو گفتن همیشه خوابم می آید

و فکر می کنم بالاخره خواب هایم

تو را به آغوش می کشند

انگشت هایم خمیازه می کشند .

آوا

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 11:19 توسط آوا| |

 

قاب می کنند شهرم را

 

درون تلویزیون

 

تا حصار زندان هایش را نبینیم

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 13:22 توسط آوا| |

 

 

 

شاید دیر رسیده باشی . . .

 

امروز روز چندم از ماه چندم سال یکهزار و چندم است .

 

و تو دیر رسیده ای برای بودنت .

 

اگر یک روز زود تر از زود

 

سرت را بالا گرفته بودی

 

شاید اشک هایت را دیده بودند .

 

انگار باز هم دست خدا بود

 

مثل همیشه که چند روز عقب نگه می دارندت

 

تا فقط برای یک روز دیر برسی . . .

 

و امروز روز چندم از ماه چندم سال یکهزار و چندم ست .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 13:20 توسط آوا| |

 

 

سهم ما از زندگی همینقدر است

 

که سیگارمان روی خاک نماند

 

همانقدر که بتوانیم

 

خودمان را جای خودمان بگزاریم

 

و به خنده های کودکانه زندگیمان

 

گریه کنیم .

 

سهم ما شاید

 

خوابیدن روی همین زمین زیر پایمان باشد

 

و شاید اینکه صبح ها بتوانیم

 

به شبانه هایمان بیاندیشیم

 

و به کار های نکرده ای که دیگر

 

فرصتی برای انجامشان نداریم .

 

اصلا سهم ما از زندگی همینقدر است

 

که دستانمان را بکاریم

 

و منتظر بمانیم

 

شعر هایمان سبز شوند

 

تا بچه های فردا

 

خاطرات کودکان دیروز را فراموش نکنند . . .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 12:23 توسط آوا| |

به قول یکی از دوستای شاعرم :


اگر این آدم ها که هر روز می بینم تیغ نیستند ، چرا من هر شب تکه

تکه به خانه باز می گردم ؟ 

یا یه چیزی تو همین مایه ها . . .

به قول فروغ بانو گریزانم ازین مردم که در ظاهر با من یکدل و

یکرنگ هستند . . . 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 14:34 توسط آوا| |

 یک خط سکوت . . .

 

گردن آویز خورشید است

 

گیس هایت !!

 

و وحشی نگاهت ،

 

گربه ای به وسعت سرزمین مادریم !


 

هیچ سنگری لای موهایم نیست ،

 

به من بگوئید

 

با انفجار اتمی ذهنم چه کار کنم ؟!


 

سرم را شخم می زنند

 

تا خنثی کنند افکارم را .

 

اما نمی دانند

 

مین های منفجر شده ای هستند

 

شعرهایم

 

که کور کرده است

 

 نگاهشان را

 

(آوا)

**************************************

من و سیگارم هنوز هم تنهاییم !!!!

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 12:29 توسط آوا| |

 

 

 

شب درست از آنجايي شروع مي شود

 

كه سياهي چادرت چنگ مي زند

 

بر انتهاي طلايي خورشيد .

 

تو درد مي كشي 

 

و من بزرگ مي شوم

 

تو له مي شوي

 

و من غرورم درد مي كند

 

حالا مي فهمم

 

شب چراغ هيچ روسپي خانه اي را

 

 خاموش نمي گذارد 

 

بانوي من !

 

چادرت را در آغوش بگير

 

و آرام بخواب در گوشه نگاه مهتاب

 

تا تير هاي چراغ برق عاشقت نشوند

 

آوا

 

****************************************************

ديگه داره حالم به هم مي خوره از . . .

 

 

خيلي خسته ام . امروز اصلا روز خوبي نيست .

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:4 توسط آوا| |

 

تقديم به بهجت توجه عزيزم به خاطر درد مشتركمان !

 

دارم خودم را بالا مي آورم

 

روي تمام حرف هاي زني

 

كه فنجانم را زير و رو مي كند :

 

خانم شما درگير اوهاميد !

 

و من عق مي زنم انگلي را

 

كه سالهاست درخودم محو كرده ام ...

 

: خانم نگاهتان قهوه اي شده است ...

 

و من خوب مي دانم

 

 تلخ يعني قهوه اي كه نوشيدم

 

يعني نگاهي كه همرنگ نگاهت شده است .

 

و حالا بالا آورده ام

 

تمام اوهامي را

 

كه مرا دركنار تو

 

تصوير كرده است.

 

(آوا)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:31 توسط آوا| |

 

 

بيا كمي بخنديم !!!

 

من همان گندمي هستم

 

كه دوزخ تو را بهشت مي كند .

 

اصلا من همان سيبي هستم

 

كه تا هميشه دنيا

 

به سلامتي اش خواهي نوشيد

 

اصلا گور پدر حوا

 

گور پدر آدم ...

 

خودمانيم !

 

تو در كنار من بهشت نمي شوي ؟

 

و حالا بيا با هم به ريش خدا بخنديم !!!

 

 

(آوا) 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 19:22 توسط آوا| |

 

 

 

 

 

تنت را كويري

 

به عاريه گرفته است

 

و چشمانت را شوري

 

درياچه اش چشم كرده است . . . !

 

دستانت را به من ببخش

 

و با من بيا غريبه درد آشناي من .

 

با من بيا كه تنم اقيانوس است

 

و چشمانم خورشيدي

 

كه سيراب مي كند

 

نگاه تا ابد تشنه تو را

 

لبانت را اگر به من بدهي

 

لطافتي از لبهاي بهاريم

 

نسيبشان مي كنم

 

تا بداني نفس هايم

 

اعجاز مي كند براي دريا شدنت !!!

 

(آوا)

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 19:18 توسط آوا| |

 

 

پدرم هر صبح

 

پرنده هايش را مي شمارد

 

و من دعا مي كنم

 

اي كاش !

 

هر روز يك پرنده

 

راهش را گم كند

 

و اشتباها به اتاق پدرم بيايد . ..

 

مادرم هر شب

 

درد هايش را

 

با مسكن خواب مي كند

 

و من آرزو مي كنم

 

 كاش !

 

خانه ما اين همه قفس نداشت . . .

 

خودمانيم شما جاي من بوديد

 

چه كار مي كرديد ؟؟

 

(آوا)

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 17:44 توسط آوا| |

 

 

شب ساهي چشمانش را

 

وام دار نگاه يخ زده مردي است

 

كه اگرچه مرا

 

به تابوت عشق بخشيده است

 

اما دستانش را

 

حتي براي گرفتن

 

تازيانه دوست مي دارم

 

(آوا)

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 17:41 توسط آوا| |

 

حتما نگاهتان را

 

 سگ گاز گرفته است

 

كه هر بار نگاهم مي كنيد

 

من هارتر مي شوم

 

 براي بوييدن تنتان .

 

حتي وقتي مي گوييد دوستت دارم

 

 من شبيه گوسفندان

 

گله پدر بزرگ مي شوم

 

كمي آنسوتر را

 

اگر نگاه بكنيد

 

من شبيه گربه اي مي شوم

 

تا يادتان بياورم

 

دوستت دارم هاي ناشتا

 

چه تاوان سنگيني دارد ...

 

(آوا)

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 17:39 توسط آوا| |

...... !!!!!!!!!!!!


برای ما که فرقی ندارد . . .

گیرم سلامتان گیر کند

به منقار کلاغی

و هرگز به گوش ما نرسد

گیرم نگاهتان را

 محو نگاه تلویزیون کنید

و ما را نبینید .

برای ما که فرقی ندارد

همینقدر که باشید

و دستتان گاهی

موهایمان را

همبستر قیچی کند بس است ...

گیرم خسته باشید

و نخواهید که باشیم

برای ما که فرقی ندارد

همینقدر که اجازه ی

صدا کردنتان را داریم

بس است !!!!

(آوا)




نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 17:45 توسط آوا| |

 

 
 
 
 
 
 

قدم میزنم

در خیابانی

که دلهره هایش را

 محو می کند

در پس خواب های مشوش زنی

که دارد پک می زند

به سیگاری

که 
اعصابش را خط خطی

می کند


*

یخ می زند تنم

در سردی هوایی

که نفس های تو را

کم آورده است .

قدم می زنم

روی خیالات مشوشی

که دستان تو را

از دستانم جدا کرده است

*

سرد می شوم
 
و هوا سرد تر از نبودنت

 این کبریت لعنتی

باز هم روشن نمی شود .

آوا
20/9/90
 یکشنبه ساعت 7:18 بعد از ظهر . کافه فرهنگ ...
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 11:4 توسط آوا| |

Design By : Night Melody